خرید بک لینک
پنجره ها با صدای طبل می رقصند، بهتر است همین طور باشد، این جوری پنجره ها از یک نواختی در می آیند. موضوعی امشب مرا وادار به نوشتن کرد: آدم ها؛ این آدمهایی که خودم هم جزو یکی از آنها هستم؛ گاهی سخت وجودم از سرماشان به لرزه می افتد، آن موقع ها، مثل آدم جن زده ای می مانم که دیگر نمی تواند حتی به چشمانش اعتماد کند: قضیه این طور آغاز می شود، ابتدا اتفاقی یا پرتوی از آگاهی، تو را متوجه اشتباهاتت در روابطتت با آدمها می کند: مثلا متوجه نکته ای به نام عزت نفس یا حرمت نفس یا شاید هم خود دوستی می شوی، تازه می فهمی، چقدر حرمت نفس پایینی داشتی، یهو برخی قسمت های وجودت شر

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 8:49

برکه سبز «الف» تقریبا سی سال از من کوچکتر است، ولی امروز وقتی داشتم بند سارافونش را مرتب می کردم، توانست حسادت منو برانگیزونه، با همه کوچکی اش... گاهی آنقدر تا سالیان، حسادت را تجربه نمی کنم که باورم می شود، آدم حسودی نیستم. اما واقعیت قضیه این است که حسادت من هم همآوردهای خاص خودش را دارد و آن موقع مثل یک غول خفته در یک برکه آرام، حتی شده بعد از سالیان سر برمی آورد و خودی نشان می دهد، مثل امروز که وقتی الف را برانداز کرد که خیلی آرام روی مبل نشسته بود کم کم آب ذهنم را گل آلود کرد و با یک جفت چشم بزرگ به تماشای او نشست که از تمام وجودش، هیجان و اشتیاق م

برچسب: برکه سبز مشهد, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 13:59

روی هوا بودم، به تناوب؛ از دیروز شاید هم پری روز، نمی شد این حس خوب را فقط مدیون تغییر حالتهای جسمانی دانست، یا شاید خرده خریدهایی که این اواخر کرده بودم، من در واقع روحم در اوج بود و آن روز که از کلاس برگشتم، خیلی خودانگیخته رفتم سراغ ترانه هایی که می توانست رستاخیزی از خاطرات خوب گذشته را در ذهنم راه بیندازد، یک جور پاسخ طبیعی به شادی که سراغم آمده بود. مغرور و سپاسگذار و البته مهربان، مانده بودم با این همه حس خوب چه کار کنم: اول با تمرکز اندکی سعی کردم دعا کنم؛ اما کافی نبود، باز بخش اعظم این انرژی مثل یک پول بزرگ در حسابم مانده بود، اما اتفاق عجیبی س

برچسب: از این همه نامردمی ها, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 13:58

امروز جمعه رو به عصر، من به باد پاییز برخوردم و یکباره، کلی خیابان خیس در قامت یک وجب روز در خاطرم سبز شد. باد با شدت تمام در تلاش بود تا ورقه پای پله ها را از جا بکَند. پاییز می آید و تا من برای نگرانی هایم یک فکر اساسی کرده باشم یا تکلیف برخی موضوعات را روشن کنم منگنه می شود به عید و بهار، به همین سادگی!. سال برای من انگار همش دو فصل شش ماهه دارد: یکی از نیمه های آن که عروسی و پر از هیجان است و در نیمه دیگر آن، زندگی روال خطی به خود میگیرد و درست مثل آدم بالغی است که در شرف یک تصمیم گیری است و باید سعی کند، بیشتر عاقلانه رفتار کند. هرچه هست، این الاکلنگ برای م

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 13:58

بعد از خواندن کتاب «پابرهنه ها» اثر «زاهاریا استانکو» رمان بی نظیری که ترجمه آقای «احمد شاملو» آن را فوق العاده تر ساخته؛ حس کسی را دارم که از باغ گل سرخ برگشته و دستانش را مدام در لذتی عمیق جلوی بینی اش می گیرد تا خاطره تمام فصل های کتاب در استخوانهایش نفوذ کند. چقدر ترجمه کتاب روان بود و از همه مهمتر اینکه می شد، در جای جای آن سایه ادبیات و شعرواره گی را بر پیکر آن حس کرد. همان اول کتاب، شخصیت مادربزرگِ «داریه» - راوی 5 ساله داستان- انگار تو را جادو می کند، صراحتی که او دارد و همینطور رفتارهایی که از بقیه شخصیت های داستان در ادامه شاهدیم، واقعیت دنیای آ

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 13:58

آقای ب سال تا ماه در مراسم های خانوادگی و فامیلی آفتابی نمی شد، البته کاملا هم توجیه بود، او صاحب کارخانه ای با اسم و رسم بود و همه کارهایش را پای مشغله زیاد می گذاشتند. هروقت هم می آمد، تا افراد یخشان باز شود و به اصطلاح پسرخاله شوند و بازی هایشان گل کند، جا تر بود و از بچه خبری نبود. آن زمان برایم عجیب بود با اینکه هم پولش را داشت و هم اعتبارش، هرگز برای تغییر روابط یا شرایط با کسی شاخ به شاخ نمی شد، آن موقع من، او و آدمهای شبیه اش را آدمهای محافظه کار عوضی می دیدم که دامنشان را بالا می گیرند و از گنده دماغی توجهی به بقیه و علی الخصوص مشکلاتشان را ندارند.

برچسب: نگاه سبز,نگاه سبز نمایشگاهی پارس,نگاه سبزوار,نگاه سبز پارس,نگاه سبز تو,نگاه سبز آگرین,شرکت نگاه سبز نمایشگاهی پارس,نگاه شرقی سبز,کانون نگاه سبز دانشگاه کاشان,آموزشگاه نگاه سبز, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 13:58

کتاب «بارون درخت نشین» یک سری از باورهای ته نشین شده ذهن مرا به سطح آورد، مثلا وجود جادوگرها، شاید اگر کسی این کتاب را قبلا خوانده باشد، این سوال برایش پیش بیاید که چه ربطی بین این دو وجود دارد؟ چون به تنها چیزی که در این کتاب پرداخته نشده، جادو و جادوگری است؛ حق با آنهاست اما من به هر دلیلی چند روز پس از خواندن این کتاب، ذهنم سمت این کوچه باغ هدایت شد و تصویر یک جادوگر سوار بر جارو در ذهنم جان گرفت که برای رفع خستگی روی دیوار کوتاه گِلی باغی فرود آمده بود : جادوگری که توی ذهنم هست، درست مثل همان نمونه آشنایی است که اکثر افراد شبیه من در ذهنشان دارند: پی

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 13:58

صفحه بندی